داستان : پیمان پنجه ها
نویسنده : سمیه جهانگیری زرکانی
لینک داستان در سایت ویرگول : پارت پنجم
بخشی از داستان :
صدای خراشیده شدن روی پوستهی در خانه آمد. غافلگیر شدم. همه ساکت شده بودند. از جا پریدم. صدای باد میپیچید، خود را به اجسام در محیط میکوبید و صدا تولید میکرد. فاضل از جا بلند شد؛ آرام به سمت پنجره رفت. قفل پنجره را باز کرد. پنجره را به آرامی باز کرد. لولاهای پنجره در اتاق جیغ کشیدند. به سمت فاضل رفتم و پشت سرش قرار گرفتم.
نویسنده : سمیه جهانگیری زرکانی
داستان : پیمان پنجه ها
نویسنده : سمیه جهانگیری زرکانی
لینک داستان در سایت ویرگول : پارت چهارم
بخشی از داستان :
به دامنههای کوهستان رسیدیم. هر از گاهی صدایش میزدیم. همهجا پوشیده از برف بود. هیچ رد و نشانی از او نیافتیم؛ تا اینکه صدای یکی از اهالی را شنیدیم، او صدایمان میزد. کمی متوقف شدیم تا به ما برسد. در چهرهی مشوشش اضطراب بیداد میکرد، گفت: «برگردین...»
نویسنده : سمیه جهانگیری زرکانی
سلام دوستان عزیز، وقت بخیر
واقعا دوسداشتم داستان دیو دنیای صورتی رو بخونید. داستان فقط در سایت فصل یک منتشر شده؛ در کتاب رقص موج ها و داستان هایی که نوشتم کارکتر اصلی هم زن بودن و هم مرد اما داستان دیو دنیای صورتی خاص چون احساس زنانه در اون پررنگه و این چیزیه که تا به حال ننوشته بودم و بعد از اینم ممکنه ننویسم برای همین واقعا امیدوارم بخونیدش چون این تفاوت رو نسبت به باقی داستانام احساس میکنم.
با سپاس از نگاهتون.
لینک داستان دیو دنیای صورتی : سایت فصل یک
داستان : پیمان پنجه ها
نویسنده : سمیه جهانگیری زرکانی
لینک داستان در سایت ویرگول : پارت سوم
بخشی از داستان :
صدای زوزه میآمد آن هم در نزدیکی گوشم انگار همین کنارم نشسته باشند؛ صداها آنقدر در محیط میپیچید که میتوانست تن هر شنوندهای را بلرزاند الی من... سمباده از دستم افتاد بر روی زمین، از جا برخاسته و سرم را به اطراف میچرخاندم تا رد صدا را بیابم، صدای دیگر به گوشم رسید، به داخل انبار رفته و بیل به دست بیرون را آوردم. صدای دیگر اما نزدیکتری به گوشم رسیده بود و پس از آن صدای زوزه کشیدن از هر سوی عین تبل جنگی دمیده میشد. صدای جیغ کودکان بلند شد، صداها خبر از ...
نویسنده : سمیه جهانگیری زرکانی
داستان : پیمان پنجه ها
نویسنده : سمیه جهانگیری زرکانی
لینک داستان در سایت ویرگول : پارت دوم
بخشی از داستان :
پلکهایم سنگین شده بود. گوشهایم پر شده بود از صداهایی با ریتمی عجیب و ناشناخته. بین خواب و بیداری بودم... قدرت تشخیص نداشتم؛ با فریادی ادغام شده از ملودیهای ناهموار، از جا پریدم. گیج بودم. با همان حال و گامهای سرگردان از خانه بیرون رفتم. صدای مش حبیب که فریاد میزد به گوشهایم بر خورد کرد:«این شومه، خدا بهمون رحم کنه. این شومه...»
نویسنده : سمیه جهانگیری زرکانی
بخشی از کتاب نواهای خاموش :
هنوزم اون روز و به خاطر دارم. دقیقا ده ماه قبل بود، وقتی از خواب بیدارشدم در یک محیط ناشناخته بودم که دیوارا، تخت، پرده و حتی لباس تنم سفید بود. یک لباس حریر که از کمر چین می خورد و تا پایین پام می اومد.
وقتی به سمت پنجره رفتم و پرده حریرو کنار زدم، متعجب به صحنه روبه روم خیره موندم. همه جا با برف سفید پوش شده بود و من در یک کلبه کوچیک چوبی، اونم وسط کوهستان گیر افتاده بودم. رنگ سفید برف، سعی داشت بهم آرامش بده، اما من تنها اونجا برام خود خود دیوانگی بود. میخواستم از در کلبه برم بیرون که یک برگه یادداشت کوچیک، با دستخط بچگانه به روی دیوار دیدم که نوشته شده: آروم باش، سه روز دیگه میان دنبالت، از اینجا بودن لذت ببر.
اون لحظه فقط سعی داشتم آروم باشم و از محیط لذت ببرم؛ هر چند نگران بودم. دقیق تر به همه جا نگاه کردم، همه چیز زیبا بود. شمع های سفیدی که دور اتاق چیده شده و فنجون چوبی با قهوه داغ داخلش، که عطر و بوی خوشش فضای مطبوعی رو به وجود آورده بود.
قهوه رو سرکشیدم و به منظره بیرون زل زدم و سعی کردم به شخصی که یادداشت رو نوشته، اعتماد کنم. اما نمی تونستم، همه چیز برام دلهره آوره بود و نمی دونم قرار بود برام چه اتفاقی بیفته.
روز اول سعی کردم با کلمات، خودمو آروم نگه دارم. اما روز دوم کلافه شدم و از موندن در اون کلبه کوچیک خسته شدم. اصلا از کجا معلوم بود که کسی بیاد؟. اونم یه همچین جای ترسناکی!.
از داخل کلبه، یک پالتوی بلند مشکی که خز بزرگی دور گردن داشت، پیدا کردم و پوشیدم و از کلبه بیرون رفتم، اما جاده ایی پیدا نکردم. تنها یک راه وجود داشت و اون طرف هم پرتگاه بود.
تا جایی که می تونستم راه رفتم اما هیچ چیزی جز کوه و دره وجود نداشت. اینقدر از کلبه دور شده بودم که به زور می تونستم کلبه کوچیکو بببینم. در اون لحظه ترسیدم که کلبه هم محو بشه و من در دل برف مدفون بشم. تنها امیدم نوشته روی اون کاغذ بود که شاید عملی بشه.
لینک خرید در سایت نسل روشن : کتاب نواهای خاموش
پنجههای سرما را در بغل گوشم احساس میکنم؛ صورتم را زخم میکند. باد در گوشم زوزه میکشد. نفسم حبس شده، انگشتانم در حال سِر شدن است. سرما در مغز استخوانهایم نفوذ کرده و درونش را میسوزاند. بازدم، نفس گرمم در شال گردن مانده و دهانم را گرم میکند. صدای جان دادن سنگ ریزهها را میشنوم که چطور از صخره سقوط میکنند.
به خاطر میآورم، مردم دورش جمع میشدند و از مبارزهش با گرگ که شکستش داده بود، داستان سرایی میکرد. به دندان طلا شهره بود. مدعی بود با دندانهایش گردن گرگ را دریده و او را کشته است. هیچکس هرگز آن مبارزه را ندیده بود. به گفته ی خودش از فرط گرسنگی در کوهستان مجبور به خوردن جنازهی گرگ شده بود. برای همین اثری از گرگ باقی نمانده بود. اما جای دندان های گرگ روی صورتش، کنده شدن پوستش، مهر تاییدی بر حرفهایش بود. او در بین اهالی ابهت و احترام خاصی داشت، خود نیز ستایشش می کردم، حرفش را سر چشم می گذاشتیم.
سلام دوستان عزیزم
من همیشه قبل از اینکه شروع به تایپ کنم تحقیقاتی در مورد موضوعات مختلفی انجام میدم و هیچوقت نشده بدون تحقیق دست به نوشتن بزنم و این شامل موضوعات متنوعی میشه...
من همیشه داستانهام در مورد کارکتر خاصی بود اما این بار داستان حول محور یک دهکده میچرخه نه یک شخص خاص و حوادث شومی که اونها رو در بر میگیره.
امیدوارم بخونیدش و نظراتتون رو باهامون به اشتراک بذارید با سپاس از شما عزیزان
لینک داستان در سایت ویرگول : لینک داستان