داستان دیو دنیای صورتی در سایت فصل یک : لینک سایت
موجی من را به دیوار می کوبد، صداها خاموش و تصاویر گنگ و نامعلوم می شود. رنگ قرمز بی گناه خودش را نشان می دهد و رنگ سفیدی که آغشته از پلیدی ست به او می پیوندد. آن ها به دور هم می چرخند عین ریسمان شبیه به دو بالرین روی صحنه نمایش تا اینکه در هم ادغام می شوند و صورتی که از وجودشان نشات می گیرد، نفرت را در درونم شعله ور می کند، سیاهی غم به آن ها می پیوندد، صورتی بد ذات پر رنگ تر می شود تا آن جایی که عین طناب به دور گردنم می پیچید و نفرت در وجودم عین شعله های آتش زبانه می کشد، می سوزم می سوزم می سوزم.
سلام روز بخیر
می خوام چن خطی از چیزهایی که در موردش صحبت نمیکنم ولی همیشه در قلبم لونه کرده بنویسم.
از اینکه فرصتی پیش اومد که بتونم در مسیر علایقم گام بردارم بسیار خوشحالم.
من در تمام طول زندگیم به قصه ها و داستان ها علاقمند بودم اما در مورد شعر این طور نبود و حدودا یک دهه ست که به یکباره علاقه ش در وجودم جان گرفت.
مدتی قبل روند زندگی به گونه ایی پیش رفت که شعر در زندگی من کمرنگ و تا جایی که کاملا محو شد این موضوع برام من دردناک بود من یک گمشده داشتم و درنبودش غمگین بودم...
از اینکه امروز تونستم با علایقم همراه باشم خوشحال و برام ارزشمند.
امیدوارم شما هم شعر منو بخونید و خوشتون بیاد.
با سپاس از همراهی شما عزیزان.
در کوچه های کودکی
کسی صدایم را نمی شنید
می خواندم سرودهای آشنا
هوا بوی نم خاک می داد
در دنیای قصه ها
همراه با باد
هم نشین
دیو و پری
در افلاک
هر روز پرسه زنان
در پستوی خیال
روی موزایک ها لی لی کنان
روی خط صاف کنار جوی قدم زنان
نگران
نکند پایم از خط بیرون زند
از قصه ها بیرون بروم
ورق برگشت
پس از سالیان
آسمان چشمانم شد
عصیان
فرا خوانید مرا
شبتاب ها
با نور کم سوی تان
به دنیای قصه ها
باز هم بازگشت
نگاهم
به فراسوی مرزهای بی بازگشت
بر روزهای سپیدی که گذشت
رویاهایی که له گشت
زیر گام هایی از ناامیدی
نگاهم، چراغی ست
در بالای دژ دیدبانی
که می گردد به دور خویش
می تابد بر آن چیزی که از سر گذشت
در قبرستان احساس
که بود دشتستان
چیزی نیست
جز اجساد سوخته ی
پروانه های بی بال
گه گاه می رسد
که می هراسم زِ خویش
زندانیم در دام ذهن
می هراسم
باز هم...
با سکوتی نقره ایی
در کوچ منی به سوی دیگری
انچه در گذر است
بیگانگی ست
این از خود بی خود شدن
دوگانگی ست
این دلدادگی
دیوانگی ست
این بی تابی
درماندگی ست
روحی که در من دمیده بود
در ایستگاهی متروک
به انتظار منی دیگر
نشسته بود
آن هم، در شباهنگام
در زیر نور ماه
با قابی از جنس پناه
بی قرار
با ندای، رعب آور
یخ بندان
در راه است، زمستان
بی قرار است، جان
خفته اند لبخند ها در تابوت
می نوازند، کلاغ ها در پشت بام ها
سمفونی، آن هم یکنواخت
در عزای پری مرده ی خیال
می تازند من ها
برای رسیدن به معنای زیستن
می هراسم، باز هم...